|
|
|
|
|
صادق هدايت در روزگار خود از ديده ها پنهان بود و كمتر به چشم مي آمد. كسي كه متفاوت مي انديشيد و گونه اي ديگر به زندگي نگاه مي كرد. امثال هدايت به راحتي ظهور نمي كنند و چه ساده از كنارشان عبور مي كنيم! در زمانه ما، كساني هستند كه باز هم به چشم نمي آيند و بازهم مورد تمسخر و گاهي سرزنش قرار مي گيرند! بزرگاني چون محمد صالح علا و زنده ياد حسين پناهي. به نظر من اين دو شخصيت بسيار متفكر و تحسين برانگيز هستند و لازم است كمي در افكار و انديشه شان تامل كرد و ارزش واقعي شان را درك كرد. اينان مانند خود مي انديشند نه ديگران. اين دو شخصيت به نظر من خلاق هستند در نوع بيان انديشه و نگاه به زندگي. بايد كشفشان كرد چون آن قدر پر و لبريز هستند كه به راحتي نمي توان از كنارشان گذر كرد. از اين به بعد نوشته هاي زنده ياد حسين پناهي را از كتاب (( من و نازي )) برايتان در وب مي گذارم تا لذت آن را لمس كنيم و كمي هم تامل كنيم در اين همه انديشه ارزشمند و ناگفته هاي پنهان او. بريهه |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 12:22 توسط بريهه
|
|
||
|
|
|
|
|
اي پادشه خوبان داد از غم تنهائي
دل بي تو به جان آمد وقتست كه باز آئي دايم گل اين بستان شاداب نمي ماند درياب ضعيفان را در وقت توانائي ديشب گله زلفش با باد همي كردم گفتا غلطي بگذر زين فكرت سودائي صد باد صبا اين جا با سلسله مي رقصند اينست حريف اي دل تا باد نپيمائي مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد كزدست بخواهد شد پاياب شكيبائي يارب به كه شايد گفت اين نكته كه در عالم رخساره به كس ننمود آن شاهد هرجائي ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست شمشاد خرامان كن تا باع بيارائي اي درد توام درمان در بستر ناكامي وي ياد توام مونس در گوشه تنهائي در دايره قسمت ما نقطه تسليميم لطف آن چه تو انديشي حكم آن چه تو فرمائي فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست كفرست درين مذهب خودبيني و خودرائي زين دايره مينا خونين جگرم مي ده تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينائي حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد شاديت مبارك باد اي عاشق شيدائي حافظ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 17:15 توسط بريهه
|
|
||
|
|
|
|
|
آمد سحري ندا ز ميخانه ما
كاي رند خراباتي ديوانه ما برخيز كه پر كنيم پيمانه زِمي زان پيش كه پر كنند پيمانه ما ــــــــــــــــــــــــــــــ خورشيد كمند صبح بر بام افكند كيخسرو روز، مهره در جام افكند مي خور كه منادي سحرگه خيزان آوازه اشربوا در ايام افكند ــــــــــــــــــــــــــــــ ياران چو به اتفاق ميعاد كنيد خود را به حال يكدگر شاد كنيد ساقي چو مي مغانه در كف گيرد بيچاره فلان را به دعا ياد كنيد ــــــــــــــــــــــــــــــ از جمله رفتگان اين راه دراز باز آمده اي كو؟ كه خبر پرسم باز زنهار در اين دوراهه آز و نياز چيزي نگذاري كه نمي آيي باز حكيم عمر خيام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 9:21 توسط بريهه
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم مگر به خواب ببينم خيال دوست
اينك علي الصّباح نظر بر جمال دوست مردم هلال عيد بديدند و، پيش ما عيدست وآنك ابروي همچون هلال دوست ما را دگر به سرو بلند التفات نيست از دوستّيِ قامت با اعتدال دوست زان بيخودم، كه عاشق صادق نباشدش پرواي نفس خويشتن از اشتغال دوست اي خواب گرد ديده سعدي دگر مگرد يا ديده جاي خواب بود، يا خيال دوست بوستان سعدي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت 13:19 توسط بريهه
|
|
||
|
|
|
|
|
اودت مثل گل هاي اول بهار، تر و تازه بود..................اگر يك روز او را نمي ديدم، مثل اين بود كه چيزي گم كرده باشم.............اول باري كه با او رو به رو شدم، يك روز صبح بود كه رفته بودم در قهوه خانه سر كوچه مان صبحانه بخورم..............او خيلي كم حرف بود ولي اخلاق بچه ها را داشت..............سه هفته گذشت و در تمام اين مدت، من به او بي اعتنائي مي كردم............دو كاغذ در جواب اودت نوشتم، ولي يكي از آنها بدون جواب ماند و دومي به آدرس خودم برگشت كه رويش مهر زده بودند: برگشت به فرستنده................از اطاق من يك محصل چيني، والس گريزري را به سوت مي زد.................. از مجموعه سه قطره خون، نوشته نويسنده جاودان: صادق هدايت |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 18:7 توسط بريهه
|
|
||
|
|
|
|
|
اي خوشا آن دل، كه آزاري نمي آيد از او
غيرِ كارِ عاشقي، كاري نمي آيد از او گر زما دوري كند آن خرمنِ گُل دور نيست همدمي با هر خس و خاري نمي آيد از او خويِ شمع بي زبان دارد دلِ افسرده ام سوزد اما ناله زاري نمي آيد از او همچو گُل از سوزِ تب گر جان دهد بيمارِ ما زحمتِ جانِ پرستاري نمي آيد از او گر طبيبِ عقل اعجازِ مسيحا مي كند از چه درمان دل زاري نمي آيد از او جان سر برگ سفر دارد كه از اين بيش تر بارِ خاطرها شدن، باري نمي آيد از او خويِ آتش بي گُنه سوزي بود، اما رهي آذري دارد كه آزاري نمي آيد از او رهي معيري / 1325 |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 16:49 توسط بريهه
|
|
||
|
|
|
|
|
مي مكم پستان شب را
وز پي رنگي به افسون تن نيالوده چشم پر خاكسترش را با نگاه خويش مي كاوم. از پي نابودي ام، ديري است زهر مي ريزد به رگ هاي خود اين جادوي بي آزرم تا كند آلوده با آن شير پس براي آن كه رد فكر او را گم كند فكرم، مي كند رفتار با من نرم. ليك چه غافل! نقشه هاي او چه بي حاصل! نبض من هر لحظه مي خندد به پندارش. او نمي داند كه روييده است هستي پربار من در منجلاب زهر و نمي داند كه من در زهر مي شويم پيكر هر گريه، هر خنده، در نم زهر است كرم فكر من زنده، در زمين زهر مي رويد گياه تلخ شعر من. سهراب سپهري |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 16:37 توسط بريهه
|
|
||
|
|
|
|
|
هر خوشي كه فوت شد از تو مباش اندوهگين
كو به نقشي ديگر آيد سوي تو ميدان يقين ني خوشي مر طفل را از دايگان و شير بود چون بريد از شير آمد آن زخمر و انگبين اين خوشي چيزيست بيچون كايد اندر نقش ها گردد از حقه به حقه در ميان آب و طين لطف خود پيدا كند در آب باران ناگهان باز در گلشن درآيد سر برآرد از زمين گه زراه آب آيد گه زراه نان و گوشت گه زراه شاهد آيد گه زراه اسب و زين از پس اين پردها ناگاه روزي سر كند جمله بت ها بشكند آنك نه آنست و نه اين جان به خواب از تن برآيد در خيال آيد به ديد تن شود معزول و عاطل صورتي ديگر مبين گويي اندر خواب ديدم همچو سروي خويش را روي من چون لاله زار و تن چو ورد و ياسمين ترسم از فتنه و گر ني گفتني ها گفتمي حق زمن خوشتر بگويد تو مهل فتراك دين فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات نان گندم گر نداري گو حديث گندمين آخر اي تبريز جان اندر نجوم دل نگر تا ببيني شمس دنيا را تو عكس شمس دين مولانا |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 12:57 توسط بريهه
|
|
||
|
|
|
|
|
صبحي مباركست نظر بر جمال دوست
برخوردن از درخت اميد وصال دوست بختم نخفته بود كه از خواب بامداد برخاستم به طالع فرخنده فال دوست از دل برون شو اي غم دنيا و آخرت يا خانه جاي خواب بود، يا مجال دوست خواهم كه بيخ صحبت اغيار بركنم در باغ دل رها نكنم جز نهال دوست تشريف داد و رفت، ندانم زبيخودي كاين دوست بود در نظرم، يا خيال دوست هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست مقبل كسي كه محو شود در كمال دوست سعدي حجاب نيست، تو آئينه پاك دار زنگار خورده چون بنمايد جمال دوست؟ بوستان سعدي |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 13:16 توسط بريهه
|
|
||
|
|
|
|
|
اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآئي
هر جا كه روي زود پشيمان به درآئي هش دار كه گر وسوسه عقل كني گوش آدم صفت از روضه رضوان به درآئي شايد كه به آبي فلكت دست نگيرد گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآئي جان مي دهم از حسرت ديدار تو چون صبح باشد كه چو خورشيد درخشان به درآئي چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت كز غنچه چو گل خرم و خندان به درآئي در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد وقتست كه همچون مه تابان به درآئي بر رهگذرت بسته ام از ديده دو صد جوي تا بو كه تو چون سرو خرامان به درآئي حافظ مكن انديشه كه آن يوسف مه رو باز آيد و از كلبه احزان به درآئي حافظ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت 14:22 توسط بريهه
|
|
||